تبلیغات
توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد ..... یه آقای خوش
تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله
دارم ..... آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافههاش .....
همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟ پیرزن
اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمینو گُوشت بده نِنه
..... قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال
گوشت مِشِه نِنه بدم؟ پیرزن یه فکری کرد گفت بده نِنه! قصاب اشغال گوشتهای
اون جوون رو میکند میذاشت برای پیره زن ..... اون جوونی که فیله سفارش
داده بود همین جور که با موبایلش بازی میکرد گفت: اینارو واسه سگت میخوای
مادر؟ پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟ جوون گفت اّره ..... سگ من این
فیلهها رو هم با ناز میخوره ..... سگ شما چجوری اینا رو میخوره؟ پیرزن
گفت: مُخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُخُوره ..... جوون گفت
نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو
برا بچههام میخام اّبگوشت بار بیذارم! جوونه رنگش عوض شد ..... یه تیکه
از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن ..... پیرزن بهش
گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگرفته بُودی؟ جوون گفت: چرا پیرزن گفت ما
غِذای سَگ نِمُخُوریم نِنه ..... بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال
گوشتاش رو برداشت و رفت.
شیوانا جعبهاى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین
بچه قد و نیم قد برد. زن خانه وقتى بستههاى غذا و پول را دید شروع کرد به
بدگویى از همسرش و گفت: «اى کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردى بودند.
شوهر من آهنگرى بود که از روى بىعقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه
در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده
گوشه خانه افتاد تا درمان شود. وقتى هنوز مریض و بىحال بود چندین بار در
مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى
برود مىگفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد
سراغ کار دیگر برود. من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمىخورد....
برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا
لا اقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم. با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع
ما خراب شده از ما فاصله گرفتن و امروز که شما این بستههاى غذا و پول را
برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم. اى کاش همه انسانها مثل
شما جوانمرد و اهل معرفت بودند! شیوانا تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این
بستهها را نفرستادم. یک فروشنده دورهگرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از
من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!؟ همین!
شیوانا این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود. در آخرین لحظات ناگهان
برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این
فروشنده دوره گردهم سوخته بود.
از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به این دنیا نمی رسید از همون اول کم
نیاوردم، با ضربه دکتر چنان گریهای کردم که فهمید جواب «های»، «هوی» است.
هیچ وقت نگذاشتم هیچ چیز شکستم بدهد، پیدرپی شیر میخوردم و به درد دلم
توجه نمی کردم! این شد که وقتی رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهای خودم
بلندتر بودم و همه ازم حساب میبردند. هیچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من
شد که... برم پای تخته زنگ میخورد. هر صفحهای از کتاب را که باز می کردم،
جواب سوالی بود که معلمم از من میپرسید. این بود که سال سوم، چهارم
دبیرستان که بودم، معلمم که من را نابغه میدانست منو فرستاد المپیاد
ریاضی! تو المپیاد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود و یکی از ورقهها
بی اسم بود، منم گفتم اسممو یادم رفته بنویسم! بدون کنکور وارد دانشگاه شدم
هنوز یک ترم نگذشته بود که توی راهروی دانشگاه یه دسته عینک پیدا کردم،
اومدم بشکنمش که خانمی سراسیمه خودش را به من رسوند و از این که دسته عینکش
رو پیدا کرده بودم حسابی تشکر کرد و گفت: نیازی به صاف کردنش نیست زحمت
نکشید این شد که هر وقت چیزی از زمین برمیداشتم، یهو جلوم سبز می شد و از
این که گمشدهاش را پیدا کرده بودم حسابی تشکر می کرد. بعدا توی دانشگاه
پیچید: دختر رئیس دانشگاه، عاشق ناجیاش شده، تازه فهمیدم که اون دختر کیه و
اون ناجی کیه! یک روز که برای روز معلم برای یکی از استادام گل برده بودم
یکی از بچهها دسته گلم رو از پنجره شوت کرد بیرون، منم سرک کشیدم ببینم
کجاست که دیدم افتاده تو بغل اون دختره! خلاصه این شد ماجری خواستگاری ما و
الان هم استاد شمام! کسی سوالی نداره!
نیمروز بود کشاورز و خانواده اش برای نهار خود را آماده می کردند یکی از
فرزندان گفت در کنار رودخانه هزاران سرباز اردو زده اند چادری سفید رنگ هم
در آنجا بود که فکر می کنم پادشاه ایران در میان آنان باشد سه پسر از میان
هفت فرزند او بلند شدند به پدر رو کردند و گفتند زمان مناسبی است که ما را
به خدمت ارتش ایران زمین درآوری ، پدر از این کار آنان ناراضی بود اما به
خاطر خواست پیگیر آنها پذیرفت و به همراهشان به سوی اردو رفت . دو جنگاور
در کنار درختی ایستاده بودند که با دیدن پدر و سه پسرش پیش آمدند :...
جنگاوری رشید که سیمایی مردانه داشت پرسید چرا به سپاه ایران نزدیک می شود .
پدر گفت فرزندانم می خواهند همچون شما سرباز ایران شوند . جنگاور گفت تا
کنون چه می کردند . پدر گفت همراه من کشاورزی می کنند . جنگاور نگاهی به
سیمای سه برادر افکند و گفت و اگر آنان همراه ما به جنگ بیایند زمین های
کشاورزیت را می توانی اداره کنی ؟ پیرمرد گفت آنگاه قسمتی از زمین ها
همچون گذشته برهوت خواهد شد . جنگاور گفت : دشمن کشور ما تنها سپاه آشور
نیست دشمن بزرگتری که مردم ما را به رنج و نابودی می افکند گرسنگی است
کارزار شما بسیار دشوارتر از جنگ در میدانهای نبرد است . آنگاه روی
برگرداند و گفت مردم ما تنها پیروزی نمی خواهند آنها باید شکم کودکانشان را
سیر کنند . و از آنها دور شد . جنگاور دیگری که ایستاده بود به آنها گفت
سخن پادشاه ایران فرورتیش ( فرزند بنیانگذار ایران دیاکو ) ! را بگوش
بگیرید و کشاورزی کنید . و سپس او هم از پدر و سه برادر دور شد . فرزند
بزرگ رو به پدر پیرش کرد و گفت : پدر بی مهری های ما را ببخش تا پایان
زندگی سربازان تو خواهیم بود . ارد بزرگ خردمند برجسته کشورمان می گوید :
فرمانروایان همواره سه کار مهم در برابر مردم دارند . نخست : امنیت ، دوم :
آزادی و سوم : نان .
پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى
را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مىداد. از او پرسید: آیا سردت
نیست؟ نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل
کنم. پادشاه گفت:.... من الان داخل قصر مىروم و مىگویم یکى از لباسهاى
گرم مرا برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما
پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعدهاش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد
سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى
ناخوانا نوشته بود: اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل
مىکردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد!
یک شب مردی خواب عجیبی دید.او خواب دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا
قدم میزند. روی اسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند. در همه ان
صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده می شد که یکی از انها به او تعلق
داشت و دیگری متعلق به خدا بود. هنگامی که اخرین صحنه جلوی چشمانش امد،دید
که ... بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمیشود. او متوجه شد که اتفاقا در این
صحنه،سخت ترین دوره زندگی او را از سر گذرانده است.این موضوع، او را ناراحت
کرد و به خدا گفت:خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه را با من
خواهی بود،ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگیم فقط یک جفت رد پا
دیده می شود. سر در نمی اورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج داشتم
تنهایم گذاشتی.خداوند جواب داد، من تو را دوست دارم و هرگز ترکت نخواهم
کرد.دوره امتحان و رنج،یعنی همان دوره ای که فقط یک جفت رد پا را میبینی
زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم.
پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت به علت بی توجهی یک لنگه کفش
ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می
خوردند ولی پیرمرد بی درنگ ... لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت همه
تعجب کردند پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی
یک جفت کفش نو بیابد، چه قدر خوشحال خواهد شد.
مترسک: من مغز ندارم، تو سرم پر از پوشاله ! دوروتی : اگه مغز نداری پس چه
جوری حرف میزنی؟ مترسک : نمیدونم... ولی خیلی از آدمها هم هستن که بدون مغز
یه عالمه حرف میزنن! جادوگر شهر اُز / فرانک بائوم
پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را
روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای،
یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ
گلف کرد. سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟ و همه
دانشجویان موافقت کردند. سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به
داخل شیشه... ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق
باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا
ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را
برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر
کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند:
"بله". بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه
محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر
می کنم!" همه دانشجویان خندیدند. در حالی که صدای خنده فرو می نشست،
پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی
از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان،
خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان-
چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز
زندگیتان پای برجا خواهد بود. اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند
مثل کارتان، خانه تان و ماشی نتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل
خیلی ساده." پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید،
دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان.
اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف
کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه.
به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با
فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و
اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز
کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین. ..... اول مواظب
توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای
اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند." یکی از دانشجویان
دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟ پروفسور لبخند
زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم
که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگی شلوغ هم ،
جائی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! "
دختری بعد از ازدواج نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با او جر
و بحث می کرد. عاقبت دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از
او تقاضا کرد سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد! داروساز گفت
اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادرشوهرش بمیرد،همه به او شک خواهند کرد،پس
معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر
بریزد .... تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد در
این مدت با مادرشوهر مدارا کند تا کسی به او شک نبرد. دختر معجون را گرفت و
خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقداری از آن را در غذای مادرشوهر می ریخت و
با مهربانی به او می داد. هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس،اخلاق
مادرشوهر هم بهتر و بهتر شد تا آن جا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به
او گفت : دیگر از مادرشوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم
و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا
سم را از بدنش خارج کند. داروساز لبخندی زد و گفت : دخترم، نگران نباش. آن
معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق
به مادرشوهرت از بین رفته است. برای پیروزی ابلیس کافی است آدمهای خوب دست
روی دست بگذارند.
مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده . مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ) . دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !” مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت. خود را به خانه ایی درافکند. زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ). خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد. مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت. جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست ! مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند. پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست ! مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “. قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند . نخست از یهودی پرسید . گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم . قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند ! و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد ! جوانِ پدر مرده را پیش خواند . گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام . قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی ! و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد ! چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت : قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش ! مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید . قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست ! صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد : مرا شکایتی نیست. محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است.
روزی، یک پدر با پسرش وارد یک مرکز تجاری می شوند. پسر متوجه دو دیوار براق نقره ای رنگ می شود که به شکل کشویی از هم جدا شدند و دو باره به هم چسبیدند، از پدر می پرسد: این چیست ؟پدر که تا به حال در عمرش آسانسور ندیده می گوید:پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیده ام، و نمی دانم. در همین موقع آن ها زنی بسیار چاق را می بینند که با صندلی چرخدارش به آن دیوار نقره ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیوار براق از هم جدا شد ، و آن زن خود را به زحمت وارد اتاقکی کرد. دیوار بسته شد. پدر و پسر، هر دو چشمشان به شماره هایی بر بالای آسانسور افتاد که از یک شروع و بتدریج تا سی رفت. هر دو خیلی متعجب تماشا می کردند که ناگهان، دیدند شماره ها به طور معکوس و به سرعت کم شدند تا رسید به یک، در این وقت دیوار نقره ای باز شد، و آن ها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله ای از آن اتاقک خارج شد. پدر در حالی که نمی توانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش گفت: پسرم، زود برو مادرت را بیار اینجا
مرد تازه به خانه رسیده بود و هنوز پیراهن از تن خارج نکرده بود که با صدای جیغ و کوبیده شدن کت و شلوارش به صورت اش هاج و واج همسرش را نگاه میکرد که با گریه میگفت : این چیه ؟ ها نا مرد ! این چیه ؟ یه تار موی بلوند بلند ! روی کت تو بود ! من همیشه میدونستم که تو یه زن مو بلند بلوند رو به من ترجیح میدی !! به هر قائله اون روز گذشت و روز بعد ....... مرد تازه به خانه رسیده بود و هنوز پیراهن از تن خارج کرده بود که با صدای جیغ و کوبیده شدن کت و شلوارش به صورت اش هاج و واج همسرش را نگاه میکرد که با گریه میگفت : این چیه ؟ ها نا مرد ! این چیه ؟ یه تار موی مشکی بلند ! روی کت تو بود ! من همیشه میدونستم که تو یه زن مو بلند و مشکی رو به من ترجیح میدی !! آن روز هم .... به هر قائله اون روز گذشت و روز بعد .......مرد پیش از بازگشت به خانه ، به خشکشویی محل رفت با پرداخت انعام اضافه دستور داد کت ش را به خوبی پرس بزنند و حتی بخار بدهند و مجدد برس بزنند و به او اطمینان دهند که حتی یک سبیل مرد هم روی کت او نیست !! و سپس عازم خانه شد .... مرد تازه به خانه رسیده بود و به آرامی و اطمینان با لبخند پیروزمندانه پیراهن از تن خارج میکرد که با صدای جیغ و کوبیده شدن کت و شلوارش به صورت اش هاج و واج همسرش را نگاه میکرد که با گریه میگفت : بی صفت پست ! هرزه نامرد ! این یعنی چی ؟! من هیچوقت فکرش رو هم نمیکردم که تو یه زن کچل رو به من ترجیح بدی ... :)))
حواست هست..........؟؟ یادته؟ ﺑﭽﻪ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ، ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺮﯾﺾ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﻭﻓﺘﯽ ﺁﻗﺎ ﺩﮐﺘﺮﻩ ، ﻣﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺑﮕﻮ ﮐﺠﺎﺕ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﯼ؟ ﭼﺘﻪ ﺯﻝ ﻣﯽ ﺯﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻮﻥ؟ !! ﯾﺎﺩﺗﻮﻧﻪ ...؟ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﯽ ﺷﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﮕﻪ ﻣﺮﯾﻀﯽ ﻣﻮﻥ ﭼﯿﻪ؟ ﻭ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩﻥ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﯽ ﺳﭙﺮﺩﯾﻢ؟ ﭼﻮﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﻭﻧﺴﺘﯿﻢ ﻣﺎﺩﺭﻣﻮﻥ، ﻫﻤﻮﻥ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺩﺍﺭﯾﻢ ... ﺣﺘﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﺑﯿﺸﺘﺮ ، ﺩﺭﺩﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ... ﺣﺎﻻ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺑﮕﻢ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺭﻭ ﯾﺎﺩﺕ ﻣﯿﺎﺩ ؟ ﺧﺐ ، ﺗﻮ ﺟﻮوﻥ ﺷﺪﯼ ، ﺍﻭﻥ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻩ ﺣﻮﺍس ات ﺑﺎﺷﻪ ﺑﻬﺶ ... ﺣﺎﻻ ﻭﻗﺘﺸﻪ ، ﺗﻮ هم ﻣﺜﻞ ﺑﭽﮕﯽ ﻫﺎﺕ ﺍﮔﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﺮﯾﺾ ﺷﺪ ... ﺣﺴﺶ ﮐﻨﯽ!!! ﺣﺎﻻ ﺍﻭﻥ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻩ ، ﺣﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﺣﺮﻓﯽ ﻧﺰﻧﻪ ... ﻣﺜﻞﻫﻤﯿﺸﻪ !!! ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﻬﺶ ﺑﺎﺷﻪ